محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

135

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

و نيز نام گياهى است كه در زير چمخاخ نهند تا آتش زود در آن گيرد و آن را پود و پوك و خف نيز گويند « 1 » . باروذ « 2 » - [ به وزن داوود ] نمك چينست « 21 » . مع الراء « 3 » بالار - [ به وزن ناچار ] فرسب يعنى چوبى كه به آن بام خانه را پوشند و آن را فلوره نيز گويند . مثالش شمس فخرى گويد : بيت زمين و خانه و باغ « 4 » از زبر جدست و عقيق * عجب مدار كه هست از ز مردش بالار بادغر - [ بدال مهمله و غين معجمه . به وزن كاشغر ] بادگير باشد . مثالش « 5 » شاعر گويد : شعر از آتش « 6 » حرص و حسد اى خاكسار آبكش * بر باد دادى خويش را پيوسته همچون بادغر و آن را بادغد نيز گويند و گذشت . برخور - [ به وزن فغفور ] بهره بر باشد يعنى شريك و انباز . مثالش شمس فخرى گويد : شعر ز ملك و عيش و جوانى و مملكت برخور * كه از شهان جهان نيستت كسى برخور و استاد فرخى نيز گويد : بيت ز بس عطا كه دهد هر كه زو عطا گيرد * گمان برى كه مر او را شريك و برخورست و امير معزى نيز فرمايد : شعر مثل تو نديد « 7 » و هم نبيند * از آدم تا دميدن صور برخور ز طرب كه در بهاران « 8 » * با تو بطرب شديم برخور و در نسخهء حسين وفائى و شمس فخرى و لسان - الشعراء چنين آمده . اما در شرفنامه [ به وزن انبر ] آمده . و [ به وزن انبر ] بمعنى برخورنده و امر ببر خوردن « 9 » نيز آمده . مثال اين معنى از بيت شمس فخرى و امير معزى ظاهرست . بشتر - [ بشين معجمه و تاى قرشت به وزن جعفر ] نام حضرت ميكائيل است . مثالش شاعر گويد : بيت گر چه بشتر را عطا باران بود * مر ترا در و گهر باشد عطا كذا فى التحفه . اما ابو حفص سغدى بشتر را بمعنى ابر آورده و همين بيت مرقوم را باستشهاد آورده . بافكار - [ بفاء و كاف تازى . به وزن راز دار ] جولاه باشد . مثالش حكيم « 10 » لبيبى فرمايد : شعر بافكارى بود در شهر هرى * داشت زيبا روى و رعنا دخترى بناور - [ بضم باء و فتح واو « 11 » و بعد از باء نون ] دمل بزرگ « 12 » باشد كه بر بدن بر آيد و آن را به عربى حبن گويند بكسر حاى مهمله و سكون باى موحده و آخرش نون . بادبر - [ به سكون دال مهمله و فتح باى « 13 » تازى ] كسى را گويند كه فخر كند و منصب خود بر مردم عرض كند و او را به عربى فياش گويند [ بفاء و ياى حطى . به وزن عياش ] . بشار - [ بشين معجمه . به وزن بهار ] بمعنى سيم كوفت باشد . و در نسخهء وفائى بمعنى لمس نيز آمده . مثالش حكيم فرخى فرمايد :

--> ( 1 ) عبارت « و نيز گياهى است . . . » تنها در « ن » آمده است . ( 2 ) اين لغت از « ن » است . ( 3 ) « الف » : الزاء . ( 4 ) « الف » « س » : زمين و خانه ؛ « ب » : زمين و خانه و باغ . ( 5 ) « الف » « س » : مثال . ( 6 ) « الف » : ز اتش . ( 7 ) « س » « الف » : نديده . ( 8 ) « س » : بهارا . ( 9 ) « س » : و امر بر خوردن . ( 10 ) كلمهء مثالش در « الف » و « س » نيست و كلمه حكيم در « ب » ( متن از « ن » است ) ( 11 ) واو در « س » نيست . ( 12 ) « س » : برزك . ( 13 ) « الف » : ياى . ( 21 ) باروت ، داروى تفنگ . ( برهان ) .